
درهاله شکوه ماه پنهان شده است
چون یوسف سرگشته به زندان شده است
پیچیده اگر به حُسن تو چادر شب
غم نیست که دیده ام رضا خان شده است
(مرتضی برخورداری)
- سه شنبه ۲۵ خرداد ۹۵
درهاله شکوه ماه پنهان شده است
چون یوسف سرگشته به زندان شده است
پیچیده اگر به حُسن تو چادر شب
غم نیست که دیده ام رضا خان شده است
(مرتضی برخورداری)
میروم و نمیرود
از سرِ من هوایِ تو
داده فلک سزایِ من
تا چه بُود سزایِ تو ؟!
#رهی_معیری
از دیشب ،
حکومت نظامی اعلام کردم
میانِ دفترِ شعرم...
خودت را نشان بده!
وگرنه هیچ واژه ای
حقِ رفت و آمد ندارد...
ناشناس
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد!!!
نجمه زارع
وقتی که به اصرار دلم می خندی
بررسم میان دلبران پابندی
یعنی که به هنگام غروبی غمگین
پیمان شکنی و چمدان می بندی
(مرتضی برخورداری)
آزرده دل از کوی تو رفتیم
و نگفتی
کی بود؟
کجا رفت؟
چرا بود و چرا نیست!؟
ناشناس
مثل همان شاعر قدیمی مثل نیما
تورا من چشم درراهم شبا هنگام مراصدا بزن
مرا به خلوت حضورت میهمان کن
واز دردها وهمهمه ها رهایم کن!!!
ناشناس
چه حس غمانگیزی دارد
دری که جای " آمدن "
به " رفتن " باز شده باشد!
ناشناس
وقت آن است که تحقیر به پایان برسد
خانه بر دوشی یک مرد به سامان برسد
همه ی عمر در این وسوسه ی خیس گذشت
جاده ساحلی عشق به باران برسد
ناشناس
رویا می بافم و
تو موهایت را
پشت گوش می اندازی
مثل قولهایی که آدمها ،
به وقت عاشقی به هم می دهند.
پرهام قاضی سعیدی