پشتیبانی

ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ

قالب رضا
  • Cougar

    بن بست اردیبهشت

  • Lions

    شعر کوتاه

  • Snowalker

    داستان کوتاه

  • Howling

    بریده کتاب

  • Sunbathing

    بن بست اردیبهشت

این_مردم_نازنین

بریده کتاب

ترس مهمترین ویژگی ماست که حاصلش ریاکاری در جامعه است .
ترس از سنت ، ترس از حکومت ، ترس از خانواده ، ترس از پلیس ، ترس از دین و ترس از تغییر که هراسناک‌ترین ترس ما است !!


#این_مردم_نازنین
#قصه_های_رضا_کیانیان_بامردم

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست

برشی از یک کتاب

اکثر مردم دوست دارند با آدم‌هایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گرد‌نشان اذیت نمی‌شود. 
البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق می‌کند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب می‌رسد. معنی‌اش این است: من همه جوره با تو کنار می‌آیم.

 

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست - میراندا جولای

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

مارکو: از بوسه من خوشت نیومد؟

ورونیکا: کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم ...

مارکو: ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه 

 

 

#کتاب_ورونیکا_تصمیم_میگیرد_بمیرد

#پائولو_کوئیلو

طاعون

طاعون

 

«در پایان همه‌ی این چیزها انسان می‌بیند

که در بدترین بدبختی‌ها نیز هیچ‌کس واقعاً

نمی‌تواند به فکر کس دیگر باشد، زیرا واقعاً

در فکر کسی بودن عبارت است از این که

دقیقه به دقیقه در اندیشه‌ی او باشیم و

هیچ چیزی نتواند ما را از این اندیشه

منصرف سازد؛ نه توجه به خانه و زندگی،

نه مگسی که می‌پرد، نه غذاها و نه

خارش. اما همیشه مگس‌ها و خارش‌ها

وجود دارد. این است که زیستن دشوار

است.»

 

 

طاعون
 

آلبر کامو

برهوت عشق

ما از افراد نزدیک خود بیشتر از دیگران بی خبریم،

 
کسانی را که همیشه در کنارمان هستند،


دیگر اصلا نمی بینیم .


دوست داشتن وحشتناک است 


و دیگر دوست نداشتن شرم آور .

 

برهوت عشق/فرانسوا موریاک

جورج اورول آس و پاس

شبی قتلی زیر پنجره اتاق من رخ داد، به صدای نعره ای از خواب پریدم و چون از پنجره نگاه کردم مردی را دیدم که روی سنگفرش خیابان افتاده است. آدمکشان را که سه نفر بودند در حال فرار دیدم. من با چند نفر از ساکنین هتل بیرون دویدم تا بلکه به داد آن شخص برسیم اما وی مرده و جمجمه اش شکسته شده بود. رنگ خون این مرد را هنوز به یاد دارم صاف چون رنگ شراب.
شب بعد چون از سر کار به خانه آمدم جنازه مقتول هنوز در جای خود بود و میگفتند که بچه مدرسه ای ها از کیلومترها دورتر به تماشایش آمده بودند.

اما آنچه همواره وجدان مرا آزار میدهد و از خودم شرمنده میسازد این است که سه دقیقه پس از مشاهده این منظره دوباره به خواب سنگینی فرو رفتم! بیشتر ساکنین خیابان نیز مثل من بودند...
ما همینقدر که دیدیم آن مرد کارش ساخته شده است به رختخواب برگشتیم، ما همه کارگر بودیم و چگونه میتوانستیم خواب را فدای اقدامی درباره این جنایت بکنیم؟ کار در هتل ارزش واقعی خواب را به من فهماند. همانطور که با گرسنگی ارزش خوراک را درک کرده بودم. خواب دیگر یک نیاز جسمانی نبود. بلکه چیزی بود شهوانی! یک عیاشی بود نه استراحت و خستگی به در کردن...

 

 

#جورج_اورول
#آس_و_پاس_در_پاریس_و_لندن

بن بست اردیبهشت

محفلی با طعم
شعر، هنر، ادب...

مرسی از حضور
گرمتان
بن بست اردیبهشت بن بست اردیبهشت بن بست اردیبهشت بن بست اردیبهشت بن بست اردیبهشت
پیوندهای روزانه
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
آرشیو مطالب