بن بست اردیبهشت

شعر کوتاه، شعر کوتاه عاشقانه و غمگین، شعر بلند،

بن بست اردیبهشت

شعر کوتاه، شعر کوتاه عاشقانه و غمگین، شعر بلند،

پشتیبانی

مشخصات بلاگ
بن بست اردیبهشت


محفلی با طعم
شعر، هنر، ادب...

مرسی از حضور
گرمتان

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱ خرداد ۹۶، ۲۳:۰۷ - علی رحمانی پور
    عالی
  • ۱ خرداد ۹۶، ۲۲:۱۶ - Bahar 1999
  • ۱ خرداد ۹۶، ۲۲:۱۳ - Bahar 1999
    عالیツ

۶ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

می خواستند سرش را ببرند. خودش این را می دانست. او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید. با مادرش هم همین کار را کردند. آبش دادند و سرش را بریدند.
ترسیده بود. گردنش را گرفته بودند و می کشیدند. قلب قرمزش تند تند میزد. کمک می خواست. فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت. 
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند. 
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: "چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند. آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست. تاب و توانشان هم. تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد، قلب هایی که می توانند عشق بورزند.
پس مرگ تو، به عشق کمک می کند. تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد. تو و گندم و نور، تو و پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد، چرخی که نام آن زندگی است.
گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد... او قطره قطره بر خاک چکید.
اما هر قطره اش خشنود بود، زیرا به خدا، به عشق، به زندگی کمک کرده بود...

 

#عرفان_نظر_آهاری

  • سام نجفی نیا


" به من اشاره می کند،

مردی که انگشت اشاره اش را بریده ام"



نیلوفر ناظری

  • سام نجفی نیا


آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود


که ناگهان در زدند!!!



ناشناس

  • سام نجفی نیا


ماشین زمان به آینده رسید!!


هیچکس ...




هاری هریسون

  • سام نجفی نیا


برای فروش:


کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.



ارنست همینگوی

  • سام نجفی نیا


هیچ حواسم نبود ...


دو فنجان ریختم ...


آلیستر دانیل

  • سام نجفی نیا